اسپینوزا فیلسوف هلندی، فردی بود که زمینه ساز ظهور عصر روشنگری بود که نام آن جزو مهمترین فیلسوفان تاریخ فلسفه ی غرب به شمار می رود.او به دلیل داشتن شخصیت اخلاقی خود و دستاوردهایش در فلسفه به شاهزاده فلسفه نام گرفت.در این محتوا زیبا ترین و مهم ترین جملات فلسفی اسپینوزا را برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم.

جملات کتاب مسئله اسپینوزا
این فکر که پرسیدن مداوم مریضی است اشتباه است، در حقیقت اطاعت کورکورانه بدون پرسیدن و فکر کردن، مرض است.
وقتی فهمیدم اینشتین، یکی از اولین قهرمانانم، اسپینوزایی بوده است، این احساس شباهت با اسپینوزا در من تقویت شد. وقتی اینشتین از خدا حرف میزند، منظورش خدای اسپینوزایی است: خدایی که کاملاً با طبیعت یکی است، خدایی که دربردارندهٔ همهٔ جواهر است، و خدایی «که با جهان تاس بازی نمیکند». منظور اینشتین از این عبارت این است که هر چیزی که رخ میدهد، بدون استثنا، تابع قوانین منظم طبیعت است.
آرامش در خاک دورویی جوانه هم نمی زند چه برسد با اینکه رشد کاملی داشته باشد.
داستان ها مورد علاقه من هستند، داستان ها روایاتی هستند که به درس ها و اتفاقات زندگی معنا می دهند برای همین است که همه داستان ها را دوست دارند.
شما یک انسان آزاد هستید و زمانی تکامل پیدا می کنید که در میان جاهلان زندگی کنید اما هیچ یک از علایق و رفتار هایتان مانند آنان نشود و از آنان اجتناب کنید.یکی از صفت هایی که انسان آزاده صادق بودن و صادقانه زندگی کردن آن است نه فریب کارانه. فقط انسانهای آزاد برای یکدیگر مفیدند و میتوانند دوستیای واقعی را شکل دهند.
” یک انسان هیچگاه هر آنچه که برای خود نمی خواهد برای دیگران آرزو نمی کند. کل تورات همین است؛ مابقی آن تفاسیر است. برو و این را خوب یاد بگیر.”»
« به چه قصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت؟ اینگونه سراسیمه و با سرعت و شتاب در زندگی در حال حرکت هستید.آگاه باشید و مطمئن باشید که این ها هدف های واقعی از زندگی نیست.»
از این به بعد روی چیز هایی دقت و تمرکز دارم که مربوط به من و تحت کنترل من هستند.» ـ «مثلِ؟» ـ «در حال حاضر تنها روی یک چیز کنترل دارم آن هم خودم و روند تعقلم هست»
ما باید به چیزها به سبب درستیشان، و نه به علت قدمتشان، احترام بگذاریم
ما اغلب به چیزای بیمعنی اعتقاد داریم.
موجودی کامل و بینقص، طبق تعریف، نه نیازی دارد، نه نقصی، نه خواستهای و نه آرزویی.
«اسپینوزا در ادامه میگه اگه عزت نفستون مبتنی بر عشق چندین نفره، شما همیشه مضطرب خواهید بود، چون چنین عشقی بیثباته. اون در اینجا از اصطلاح “عزت نفس تهی” استفاده میکنه.» ـ «ضدّش چیه؟ عزت نفس پُر چیه؟» ـ «اسپینوزا و گوته اصرار دارن که ما نباید سرنوشت خودمونو به چیزی میرا و بیثبات گره بزنیم. برعکس، اسپینوزا اصرار میکنه باید عاشق موجودی نامیرا و سرمدی بشیم.»
ای جوانان! به حرف من گوش کنید: اگر در طلب شادی و سعادتید، وقتتان را صرف جنگیدن برای چیزهایی نکنید که نیازی به آنها ندارید.»آندره ژید گفته است: «تاریخْ داستانی است که رخ داده است. داستانْ تاریخی است که ممکن است رخ داده باشد.»
«بیا ببینیم دربارهٔ رهایی از تأثیر دیگران چی میگه. این اولین چیزیه که گوته از اسپینوزا یاد گرفته. تو بخش چهار، “دربارهٔ بندگی انسان”، یه متن مرتبط با این موضوع هست: “وقتی انسان قربانی عواطفش میشود، دیگر آقای خود نیست، بلکه به مرحمت اقبال تکیه میکند.” این عبارت وصف حال توئه. تو قربانی عواطفت هستی و از تشویش، ترس و تحقیر نفست ضربه خوردی. درسته؟»
فرانکو، که بلند شده و آمادهٔ رفتن بود، گفت: «بله بنتو. ما میدانیم که عقل از پس احساس برنمیآید.» ـ «بله. فقط احساسی قوی میتواند حریف یک احساس بشود. کار من مشخص است: باید یاد بگیرم عقل را به احساس تبدیل کنم.»

متن های تامل برانگیز اسپینوزا
انسانهای مختلف میتوانند از یک چیز تأثیرهای متفاوتی بگیرند. یک انسان میتواند از یک چیز در زمانهای مختلف تأثیرهای متفاوتی بگیرد.
بنتو گفت: حقایق اخلاقی “کامل”اند. لفافِ دور آن “ناقص” است در این مورد، داستان، به اندازهٔ حقیقتی که در آن نهفته است، ضروری نیست.»
پدر خدابیامرزم همیشه میگفت وقتی دربارهٔ چیز بزرگی صحبت نشود دربارهٔ هیچ چیز مهم دیگری هم صحبت نخواهد شد.
چیز زیادی برای گفتن از جهان خارج ندارم. من بیشتر در ذهنم زندگی میکنم.
من در رینزبورخ، روستایی خلوت و کوچک، همانطور که میخواستم زندگی میکنم ـ تنها و بیدردسر. فکر میکنم، مینویسم، و هیچ کس هم نمیخواهد به من خنجر بزند.
خاخام به مردم میگفت به پشیمانیهای سالهای گذشتهتان فکر کنید، به نامهربانیها و افکار ناجورتان فکر کنید، به حسادت، غرور و گناههایتان و از آنها دوری کنید؛ همانطور که این نانها را در آب میاندازید، افکار بیارزش را هم دور بریزید.
عبارات کتاب مقدس به یادش آمد: «خداوند عشق را به ما بازمیگرداند؛ او شرارتهای ما را میپوشاند. شما همهٔ گناهانتان را به اعماق دریا میاندازید.»
عشق ورزیدن به چیزی سرمدی و نامحدود خوشی کاملی برای ذهن به ارمغان میآورد، خوشیای که فینفسه با ناراحتی درنمیآمیزد؛ به همین دلیل است که باید به آن تمایل داشت و با تمام قوا به دنبال آن بود.
انسانها چگونه همه چیز، حتی زندگیشان، را برای رسیدن به ثروت، شهرت و افراط در لذتهای حسی قربانی میکنند. حالا علاج کار را در عباراتی کوتاه و قوی مطرح کرده است: همهٔ این شُرور از این واقعیت ناشی میشوند که خوشبختی یا بدبختی کاملاً وابسته به چیزهایی است که ما به آنها عشق میورزیم.
گفت: «بله بنتو. ما میدانیم که عقل از پس احساس برنمیآید.» ـ «بله. فقط احساسی قوی میتواند حریف یک احساس بشود. کار من مشخص است: باید یاد بگیرم عقل را به احساس تبدیل کنم.»
من باید به پیشینیان نگاه عمیقتری داشته باشم و به این مسئله توجه کنم که افکار، اعم از افکار روزانه و شبانه، کاملاً آگاهانه نیستند.
همین چند روز پیش بود که متنی از فیلسوف رومی، سِنِکا، میخواندم؛ او میگوید: “هیچ ترسی که خود را از ترس مرگ زدوده باشد یارای ورود به قلب را ندارد.” یعنی اگر بر ترس از مرگ چیره شویم، بر هر ترسی چیره شدهایم.»
هیچ چیزی فی نفسه خوب یا بد و یا لذتبخش یا ترسناک نیست. این ذهن ماست که چنین حالتهایی را میسازد.
چرخهٔ رنجش، عصبانیت، انتقام، مجازات و تلافی بیپایان است.
آرام باش. برگرد و از دور به خودت نگاه کن. ببین احساساتت چطور دیوانهوار میچرخند ـ اول عشق، حالا تنفر، حالا خشم. عواطف چقدر دمدمی و زودگذرند. ببین چطور اول اینجا و بعد آنجا به دست دیگران دستخوش تلاطم شدهای. اگر میخواهی رشد کنی، باید با گره زدن احساساتات به چیزی تغییرناپذیر و ابدی برعواطفات چیره شوی.»
تو نمیتوانی گذشته را کنترل کنی.
تعقل مرا به این نتیجهٔ فوقالعاده رسانده است که هر چیزی در جهان یک جوهر دارد و آن جوهرْ طبیعت یا خداست؛ و اینکه هر چیزی، بدون شک، از طریق نور قانون طبیعت فهمپذیر است. هرچه بیشتر دربارهٔ ماهیت واقعیت به وضوح میرسیدم بیشتر درمییافتم که جز موجی در سطح خدا نیستم که حالت شادمانی یا سعادت را تجربه میکنم. شاید این ataraxia متفاوت من باشد. شاید حق با اپیکور بوده که به ما پیشنهاد کرده است به سمت آسایش حرکت کنیم. ولی هر فرد، با توجه به شرایط خارجیاش، تمایل طبیعی ذهنش و ویژگیهای درونی و ذهنیاش، باید به شیوهٔ خودش به دنبال چنین آرامشی باشد
هرچه بیشتر داشته باشی بیشتر از آنِ داشتههایت هستی. وقتی به زندگی در اینجا فکر میکنی، به یافتن ataraxia فکر کن.
باید این یگانه زندگیمان را تا حد ممکن در آرامش و لذت سپری کنیم. هدف زندگی چیست؟ پاسخ او این است که ما باید در پی ataraxia باشیم که معنایش “آسایش” یا “رهایی از محنتهای حسی” است.
من نمیتوانم متأثر از رویدادهای گذشته باشم، ولی باید از وابستگیهای آینده اجتناب کنم.
نظر اسپینوزا درمورد خدا و دین
مگر ما معتقد نیستیم که خدا کامل است، از هر نیازی مبراست و شباهتی به ما ندارد؟ چطور ممکن است چنین خدایی از چیز بیاهمیتی مانند نحوهٔ خواندن من ناراحت شود؟»
خدا طبیعت است و طبیعت خدا.
«”خداوند به هر کسی که او را صدا زند نزدیک است.”
اسپینوزا خدا را تنها جوهری می داند که وجود دارد و همه چیز تجلی اوست.
«پس من بندهٔ خدایی هستم که چگونگی و حتی انجام دادن پرستش خودش را از ما نمیخواهد. پس یاکوپ! به من اجازه دهید تا به شیوهٔ خودم به خداوند عشق بورزم.»
از نظر او خدا به واسطه صفاتش که از حیث ذات و عدد نامتناهی و با ذات او متحدند, در عوالم نامتناهی تجلی می کند و البته در این عالم با دو صفت فکر و بعد تجلی کرده است.
طبیعت که مجموعه نظام حالات خداست همان خداست یا نه، خدا علاوه بر ظهور در حالات، حقیقتی است متعالی از آنها.
من عاشق دین و از خرافه متنفرم.
ادوارد سرش را تکان داد و سؤالش را اصلاح کرد: «آیا اپیکور امر الهی را تکذیب میکند؟» ـ «نه. او آدم شجاعی بود، ولی بیپروا نبود. او شصت سال پس از کشته شدن سقراط به جرم الحادش به دنیا آمد؛ و میدانست بیاعتقادی به خدایان جانش را به خطر میاندازد. بنابراین، موضعی بیخطرتر اتخاذ کرد. او معتقد بود که خدایان وجود دارند و با خوشی و خرمی در کوه المپ زندگی میکنند، ولی کاملاً به زندگی انسانی بیتفاوتاند.»
بنابراین، مهمترین چیز در زندگی کامل کردن عقل یا فاهمه است … بالاترین شادی انسان در این مسئله نهفته است؛ در واقع، سعادت چیزی جز رضایت روح نیست، روحی که از شناخت شهودی خدا سر برآورده است.

جملات پیچیده فلسفی اسپینوزا
همه خوشی ها یا ناراحتی ها
تنها به کیفیت چیزی بستگی دارد
که ما به واسطه عشق به آن وابسته هستیم
بسیاری از اشتباهات
در حقیقت در به کار بردن
نام های اشتباه چیزها هستند.
واقعیت و کمال مترادف هستند.
کسی که به دنبال برابری بین افراد نابرابر است
به دنبال پوچی است.
میل جوهر انسان ست.
آزادی، تعیین سرنوشت ست.
آنچه همه از زندگی می خواهند، شادی مداوم و واقعی است.
من می توانم احساسات خودم را کنترل کنم،اگر بتوانم ماهیت آن ها را درک کنم.
هرچه واضح تر خود و احساسات خود را درک کنید، بیشتر عاشق آنچه هست می شوید.
غم قدرت انسان را کاهش می دهد.
مرد آزاد به هیچ امری کمتر از مرگ نمی اندیشد و حکمت او تفکر درباره ی مرگ نیست، بلکه تفکر درباره ی زندگی است.
من انسانی را آزاد می نامم که تنها خرد راهنمای او باشد.
کسی که می داند چگونه بین درست و نادرست تمایز قائل شود، باید تصور کافی از درست و نادرست داشته باشد.
اکثر آدم های موفق که من میشناسم، آدم هایی اند که بیش از آن که صحبت کنند گوش می دهند.
اکثر آدم های موفق که من میشناسم، آدم هایی اند که بیش از آن که صحبت کنند گوش می دهند.
من تلاش کردم به کار های مردم نخندم بر آن ها نگریم و از آن ها منزجر نباشمف بلکه آن ها را درک کنم.
من از هیچ قدرتی روی زمین جز قدرت وجدانم پیروی نمیکنم